پایگاه خبری - تحلیلی استال پرس - آخرين عناوين با شهدا :: نسخه کامل https://www.estalpress.ir/shohada Tue, 05 Mar 2024 18:29:05 GMT استوديو خبر (سيستم جامع انتشار خبر و اتوماسيون هيئت تحريريه) نسخه 3.0 /skins/default/fa/normal/ch01_newsfeed_logo.gif تهيه شده توسط پایگاه خبری - تحليلی استال پرس https://www.estalpress.ir/ 100 70 fa نقل و نشر مطالب با ذکر نام پایگاه خبری - تحليلی استال پرس آزاد است. Tue, 05 Mar 2024 18:29:05 GMT با شهدا 60 زندگینامه: نور علی شوشتری (۱۳۲۷ - ۱۳۸۸) https://www.estalpress.ir/news/424567/زندگینامه-نور-علی-شوشتری-۱۳۲۷-۱۳۸۸ به گزارش پاپایا، وی سالها در سپاه تلاش و کوشش بسیار نموده است و فرماندهی مناطق مختلفی از جمله کردستان - آذربایجان وسیستان و بلوچستان را برعهده داشت. جنگ تحمیلی سردار شوشتری که افتخار همرزمی شهیدان بزرگواری همچون شهید باکری و شهید برونسی را در کارنامه زرین خود دارد در اکثر عملیات‌ها با مسئولیت های مختلف به ویژه فرماندهی محورهای عملیاتی حضوری فعال داشت که هفت بار جراحت شدید و تحمل رنج و درد ناشی از آن ماحصل این حضور فعال و مخلصانه بود و بدین ترتیب افتخار جانبازی را چون برگ زرین دیگری برای کتاب زندگی سراسر مجاهدت او به ارمغان آورد. با وقوع عملیات مرصاد وی به توصیه مقام معظم رهبری مسئولیت این عملیات غرور آفرین را بر عهده گرفت و به نقل از شهید صیاد شیرازی فرماندهی خوبی از خود به نمایش گذاشت تا جایی که در تماس مرحوم حاج سید احمد خمینی با وی و ابلاغ گزارش پیشرفت عملیات توسط آن مرحوم به امام خمینی (ره)، حضرت امام خطاب به سردار شوشتری می فرمایند: "در این دنیا که نمی توانم کاری بکنم. اگر آبرویی داشته باشم در آن دنیا قطعاً شما را شفاعت خواهم کرد." فرماندهی لشگر5 قرارگاه نجف، قرارگاه حمزه و جانشینی فرمانده نیروی زمینی سپاه بخشی از مسئولیت های این فرمانده بزرگ و شهید والا مقام است. وی از اول فروردین 88 نیز با حفظ سمت، فرماندهی قرارگاه قدس زاهدان را عهده دار شد و موفق گردید با تلاشی پیگیر و مجاهدتی خستگی ناپذیر ایجاد اتحاد بین طوایف شیعه و سنی را در این استان به افتخارات خود بیفزاید. سردار شهید نورعلی شوشتری که سال های متمادی منصب خادمی افتخاری بارگاه ملکوتی امام رضا را نیز عهده دار بود بارها در جمع همرزمانش گفته بود: آرزو دارم در میدان جنگ باشم و به شهادت برسم و جسم ناقابلم در راه خدا تکه تکه شود. سردار شوشتری جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و فرمانده قرارگاه قدس که در تدارک برگزاری همایش وحدت سران طوایف در استان سیستان و بلوچستان بود صبح روز یک شنبه 26مهر1388 در اقدامی تروریستی به فیض شهادت نائل آمد. بخشی از وصیت‌نامه شهید شوشتری: دیروز از هرچه بود گذشتیم- امروز از هرچه بودیم گذشتیم. آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز. دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود. جبهه بوی ایمان می‌داد و اینجا ایمانمان بو می‌دهد. آنجا بر درب اتاقمان می‌نوشتیم یاحسین فرماندهی از آن توست؛ الان می‌نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید. الهی نصیرمان باش تا بصیرگردیم، بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم. آزادمان کن تا اسیر نگردیم. ]]> با شهدا Mon, 16 Oct 2017 01:12:00 GMT https://www.estalpress.ir/news/424567/زندگینامه-نور-علی-شوشتری-۱۳۲۷-۱۳۸۸ "سردار شهید قلی‌پور" از مبارزه با منافقان تا عروج در تپه‌های حاج عمران + تصاویر https://www.estalpress.ir/news/428494/سردار-شهید-قلی-پور-مبارزه-منافقان-عروج-تپه-های-حاج-عمران-تصاویر  سردار پاسدار شهید حاج محمود قلی پور در سال 1332 در استان فارس، شهرستان شیراز در خانوده‌ای مذهبی از پدری گیلانی و مادری اصفهانی دیده به جهان گشود. دوران خردسالی وی در شیراز سپری شد او به علت شغل پدر که نظامی بود به همراه خانواده از شیراز به تهران عزیمت نمود و تحصیلات مقاطع ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت در تهران سپری کرد و تحصیلات مقطع دبیرستان را با توجه به هجرت خانواده از تهران به رشت انتقال یافت و در دبیرستان شهید بهشتی (فعلی) رشت تحصیلات را به پایان رساند. باورود به سن جوانی از آنجا که شور آزادیخواهی و مبارزه طلبی با بیداد در وجودش شعله می‌کشید به صفوف مبارزین و انقلابیون پیوست و برعلیه نظام جورستم شاهی تلاش و کوشش فراوان کرد. تأسیس سپاه پاسداران در رشت سال 1357 با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به لطف و عنایت پروردگار، و به رهبری حضرت امام خمینی(رض) و همت امت حزب الله به ثمر نشست و حاج محمود که در متن انقلاب بود با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی برای حفظ دستاوردهای نظام مقدس جمهوری اسلامی با عضویت در کمیته فعالیتش را تداوم بخشید و با شکل گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی او به عنوان یکی از موسسان سپاه رشت در تشکیل این نهاد مقدس انقلاب اسلامی از سر عشق و ایمان  شرکت کرد. این سرباز سرافراز سبز پوش دلیر و شجاع اسلام که از تهور و قدرت برنامه‌ریزی قوی برخودار بود، در کسوت مربی آموزش نظامی و فرماندهی واحد عملیات نقش بسزایی را در آموزش نیروهای سپاهی به انواع تاکتیکهای نظامی و شیوه های رزمی تحت تعلیم و آموزش قرار داد و ایشان مدتی فرماندهی پادگان المهدی چالوس را بعهده گرفت و در ساماندهی به اوضاع پادگان رنج فراوانی رامتحمل شد . وی در دوران اوج شرارت‌های منافقان کوردل و دیگر گروهکهای منحرف شرق و غرب با توجه به تخصص نظامی که داشت به اتفاق سایر همرزمانش مبارزه ای بی امان و پی گیر با دشمنان نظام مقدس جمهوری اسلامی کرد. سردار شهید قلی‌پور در پاکسازی جنگل‌های گیلان از لوث وجود افراد فتنه جو و تروریست بسیار کوشید، حاج محمود نه تنها در گیلان بلکه در استان کردستان و در آزادسازی پاوه از لوث وجود کومله و دمکرات به همراه شهید جلیل القدر چمران مردانه جنگید. با شروع جنگ تحمیلی نیز بسوی جبهه‌های نبرد با دشمنان اسلام شتافت، او در منطقه سرپل ذهاب مسئولیت حفاظت از پادگان ابوذر را داشت و توانست به همت والایش از سقوط حتمی پادگان جلوگیری کند، حاج محمود در جنوب کشور نیز دلاوریهای دیگری آفرید و از روحیه فوق العاده ای برخودار بود که موجب ترغیب و تشویق همرزمان خود در این نبرد الهی می‌شد. در اعزام‌های پی درپی به جنوب و غرب کشور بارها مجروح شد ولی آنی دست از مبارزه با متجاوزین کفار دست نکشید وگویا اصلا آرامش حاج محمود در مبارزه با دشمنان اسلام و خدمت به اسلام و مسلمین خلاصه می‌شد. حاج محمود چون از قدرت برنامه‌ریزی و تدبیر و طراحی کم نظیری برخوردار بود، فلذا جایگاه ایشان همیشه در پست های حساس و مسئولیت آفرین و پرخطر بود از جمله مسئولیت گروه ضربت عملیات جنگل و فرماندهی عملیات جنگل‌های گیلان برای سرکوبی ایادی استکبار جهانی ، فرماندهی گردان رزمی ، معاونت طرح و عملیات تیپ قدس ، قائم مقام ستاد لشکر قدس و ریاست ستاد لشکر قدس برشانه های ستبر ایشان سنگینی می‌کرد، لیکن با شجاعت، ایثار، تدبیر، مدیریت ، سعه صدر وقدرت توانمندی عالی که داشت با توفیق و نصرت و پیروزی در عملیات‌ها نشان داد که از لیاقت و شایستگی های خاصی برخورداربود . حاج محمود با تواضع و فروتنی و خویشتن داری و اعتماد بنفسی که داشت در اوج و انبوه مشکلات بیشتر می درخشید واز هر حیث الگویی مناسب برای سایر همرزمانش بود . حاج محمود و تشکیل خانواده این سردار سر افراز اسلام و انقلاب در سال 1360 زندگی مشترکش را با همسر مکرمه اش در کمال صفا و صمیمیت بنیان نهاد و حاصل پیوند مقدسش دو عطیه الهی است. حاج محمود نه تنها در میان خانواده و بستگان و همرزمانش عزیز گرامی بود حتی تمامی مردم خدا جوی رشت به او افتخار می کردند بلکه همواره یاد و خاطره اش مایه افتخار و مباهات گیلانی و بلکه هر ایرانی خواهد بود. سرانجام حاج محمود همانند دیگر همرزمانش زیستنن دراین دنیای فانی برایش دلتنگ وحزن آور بود. ساعاتی پس از شنیدن مژده بشارت شهادت در عالم خواب(رویا) از دوست و همرزمش شهید میثم محمد بیگلو روح بلندش سبکبال و عاشق بر فراز قله های رفیع کدو در حاجی عمران ( محورعملیاتی کربلای 2 ) بر اثر ترکش گلوله توپ دشمن دعوت حق را لبیک گفت و در دیارجانان رحل اقامت افکند و خدایش خونبهایش شد. سردار شهید محمود قلی‌پور در تاریخ 10 شهریور 1365 و در منطقه حاج عمران جاودانه شد. حاج محمود از زبان همسرش محمود انسان وارسته‌ای بود، هیچ‌گاه از مسئولیت خودش سوءاستفاده نکرد، یادم هست بعضی اوقات که بچه‌ها دچار بیماری می‌شدند، محمود با ماشین سپاه آنها را به بیمارستان نمی‌برد، شبانه آنها را بغل می‌کرد و با وسیله کرایه‌ای به بیمارستان می‌رساند. هر وقت از او می‌پرسیدم، در سپاه چه کار می‌کنی؟ پاسخ می‌داد: «جارو می‌کنم» یک روز از طریق دوستانش متوجه مسئولیت او شدم، اما او باز هم بدون اینکه در مورد کارش توضیح دهد، گفت: «مگر برای تو فرقی می‌کند،‌ من چه کاره هستم؟» هر مقرراتی که افراد عادی ملزم به انجام آن بودند، خودش نیز رعایت می‌کرد، آنقدر در زندگی اخلاص داشت که بالاخره خدا او را نزد خویش پذیرفت. ماجرای استعفای حاج محمود!! در 11 اردیبهشت 1360 طی حکمی به سمت مسئول واحد عملیات سپاه پاسداران رشت منصوب شد. پس از ماه ها فعالیّت خستگی ناپذیر در این واحد در 6 اسفند 1360 از سمت خود استعفا داد. در متن استعفای خود نوشت : اینجانب مسئول عملیات رشت می باشم، در صورت موافقت فرماندهی مبنی بر رفتن به جبهه حق علیه باطل از مسئولیت خود استعفا می نمایم. با استعفایش موافقت نمی شود ولی او در 2 اردیبهشت 1361 موفق شد با قبول سرپرستی نوزده نفر از نیروهای سپاه گیلان به جبهه های جنوب اعزام شود. در بیستم اردیبهشت همان سال در حالی که در جبهه های نبرد حضور داشت دومین فرزند او به دنیا آمد و  از طریق تماس تلفنی از حال فرزندش آگاه شد و نام او را صدیقه نهاد. فرازی از وصیت نامه سردار شهید محمود قلی پور بسم الله الرحمن الرحیم یا ایتها النفس المطمئنه ارجعى الى ربک راضیته مرضیه هان اى آرامش گرفته، به جانب پروردگارت بازگرد و در آنى که تو خوشنود از خداى خود هستى وخدایت از تو خوشنود است. قرآن کریم با سلام به منجى عالم بشریت و نجات دهنده انسانهاى روى زمین حضرت مهدى (عج) و نایب برحقش ولى امر زمان و مرجع تقلید مسلمین جهان ایت اله العظمى الامام خمینى و نمایندگان برحق امام در سراسرکشور خصوصا آیت اله احسان بخش. (امام جمعه سابق رشت) درد هر تیر و ترکش را تحمل می‌کنم ولى اندوه خمینى را هرگز، از میان رنگها رنگ سرخ را برگزیده‌ام و از میان مرگها شهادت را. بار خدایا تورا سپاس میگویم که رهبر و مربى عظیم الشان از میان مردم برخواست و طاغوت را از بین برد و اسلام واقعى را براى امت به ارمغان آورد و ما را که فرسنگها با اسلام فاصله داشتیم نزدیک گردانید و حکومت الهى را در ایران و جهان به ثبت رسانید. برادران وخواهران و اى امت مسلمان قدردان نعمت الهى  باشید و همیشه شکر خدا را به جا آوریم زیرا هرگاه ناشکرى کنید وکفران نعمت نمایید خداوند تمام نعمتها را از شما خواهد گرفت و آن روز دیگر چاره‌اى نداریم و دیر است. روحش شاد و راهش پر رهرو... انتهای پیام/ ]]> با شهدا Tue, 22 Aug 2017 10:16:26 GMT https://www.estalpress.ir/news/428494/سردار-شهید-قلی-پور-مبارزه-منافقان-عروج-تپه-های-حاج-عمران-تصاویر بیوگرافی شهید محسن حججی https://www.estalpress.ir/news/428493/بیوگرافی-شهید-محسن-حججی محسن حججی متولد سال ۱۳۷۱ در نجف آباد اصفهان ،در زمینه ترویج و تبلیغ کتاب از اعضای فعال مؤسسه احمد کاظمی بود که به فعالیت‌های خیریه و کمک به محرومیت زدایی در مناطق فقیر کشور می‌پرداخت. فرزند او دو ساله است. محسن حججی یکی از نیروهای لشکر زرهی ۸ نجف بود. ایشان دانش‌آموخته مرکز آموزش علمی کاربردی علویجه در رشته تکنولوژی کنترل ورودی سال ۸۷ بود. این روزها همه در شبکه های اجتماعی حرف از شهید محسن حججی می زنند جوان نجف آبادی که به سوریه پا گذاشت برا دفاع از حرم حضرت زینب اما اسیر داعش شد و فقط یک عکس با صلابت کافی بود که شهید حججی محبوب قلبها شود ، عکسی که نشان می داد وی باکی از داعشی ها و شهید شدن ندارد. محسن حججی جوان ۲۵ ساله مدافع حرم که در نبرد با کوردلان داعشی به شهادت رسید، از فعالان فرهنگی نجف آباد بود. او یکی از جوانان بسیجی بود که تنها به خاطر احساس تکلیف و وظیفه در دفاع از حرم اهل بیت (ع) به عراق رفت. محسن حججی از جهادگران و اعضاء فعال موسسه شهید کاظمی پس از ۲ روز اسارت، به دست تروریست‌های تکفیری در سوریه به شهادت رسید. این جهادگر فرهنگی در ترویج و تبلیغ کتاب بسیار فعال بود و در اردوهای سازندگی جهادی علاوه بر فعالیت عمرانی، در حوزه فرهنگی نیز دست به اقدامات جهادی می‌زد. همچنین شهید حججی در مدارس به تبلیغ کتاب می‌پرداخت و از زمره پیشگامان معرفی کتاب در نماز جمعه بود. او در نجف‌آباد استان اصفهان به معرفی و تبلیغ کتاب می‌پرداخت. این جوان ۲۵ ساله در دومین اعزام خود به سوریه در مرز عراق با این کشور به دست داعش در منطقه‌ای به نام تنفت به شهادت رسید. از این فعال فرهنگی فرزندی تقریبا دو ساله باقی مانده است. عکس همسر و فرزند شهید حججی فرزند شهید محسن حججی با انتشار خبر شهادت مظلومانه شهید مدافع حرم، محسن حججی ، جهادگر جوان اصفهانی، از روز گذشته موجی در فضای مجازی به راه افتاد، نگاه پرصلابت و نافذ این جوان ۲۵ ساله در حالی که بدست یک داعشی حرام سیرت اسیر شده، در هیبتی حسین وار، هر بیننده را شوکه کرد؛ تصویری که داعش از این اسارت منتشر کرد تا قدرت خود را به رخ جهانیان بکشد، غافل از اینکه بار دیگر ” ما رایت الا جمیلا” ی زینب به یادها آمد. عجیب بود، عاشورا برای همگان زنده شد و این بار داعش زمان یکبار دیگر سر از بدن حقیقت جدا کرد تا آن را محو کند، حال آنکه حقیقت هیچگاه خاموش شدنی نیست. هزاران کاربر از شهید والا مقام محسن حججی نوشتند، صدها نفر عزت و صلابت او را ستودند و همگان در برابر غیرت او سر خم کردند. حالا تصویری در فضای مجازی منتشر شده که گفته می شود تصویر کودک نوپای او است؛ علی (فرزند شهید حججی)، کودکی که تنها یادگار و ثمره ازدواج این شهید بزرگوار است. کودکی که اگر چه باید سالهای آینده را بدون حضور مادی پدر طی کند اما، او را چه نیاز به این حضور. او از چنین سرشت پاکی بوجود آمده و صلابت حسین گونه پدر میراثی است که همچون چراغی روشن در سیاهی های زمان هدایتگر او خواهد بود. عکس پسر ۲ ساله شهید حججی (علی حججی) همسر شهید حججی: همسرم را هدیه کردم به حضرت زینب همسر شهید حججی: «همسرم را هدیه کردم به حضرت زینب و از خدا و ایشان خواستم که ایشان را قبول کنند از من. همیشه ایشان می‌گفتند، غرق دنیا شده را جام شهادت ندهند. ایشان چیزی زیباتر از دنیا دیدند، شهادت، خدا و زیبایی را دیدند که حاضر شدند دنیا را رها کنند و بروند. قبل از اعزام در کار فروش کتاب بودند و بعد از استخدام در سپاه، کار در کتاب را به صورت پاره وقت انجام میدادند و پولش را برای اردوهای جهادی کنار می‌گذاشتند و خیلی روی مسائلی فرهنگی دغدغه داشتند. تصاویر اسارت ایشان که پخش شد به همه مردم حس غرور دست داده بود بخاطر این صلابتی که دیده بودند. همه فکر می‌کنند داعشی اسیر دست آقا محسن بوده است. مردم حس غرور داشتند و تبریک می‌گفتند. انشالله من بتوانم ثمره زندگی با ایشان، علی آقای دوساله را مثل پدر و در مسیر پدر تربیت کنم و سرانجام زندگیشان ختم به شهادت شود.» فیلم لحظه خداحافظی شهید مدافع حرم محسن حججی با خانواده علت شهادت محسن حججی (۱۸ مرداد ۹۶) در عملیاتی که نزدیک مرز سوریه با عراق صورت گرفت محسن حججی مدافع حرم به اسارت گروه تروریستی داعش درآمد و دو روز بعد به شهادت رسید. کاربران شبکه‌های اجتماعی که از طرفی با شنیدن خبر اسارت و شهادت محسن حججی بسیار متأثر شده‌ و از طرف دیگر صلابت و شجاعت او مایه غرور و افتخارشان شده بود، تصویری را در فضای مجازی به اشتراک گذاشتند تا شاید مرهمی باشد بر اندوه این روزهایشان. در این تصویر اسیر ایرانی حتی در لحظات سخت اسارت نیز همچنان  با صلابت و استوار دیده می شود که نشان از نگاه متفاوت او به مقوله جنگ و شهادت دارد اما در نگاه تفنگدار آمریکایی ترس و دلهره‌ای وجود دارد که از درون متزلزل و سطحی‌نگر او حکایت می‌کند. محسن حججی شهید مدافع حرم یکی از نیروهای لشکر ۸ زرهی نجف‌آباد اصفهان و یکی از نیروهای فعال موسسه شهید احمد کاظمی بود. از این شهید بزرگوار یک فرزند ۲ساله به یادگار مانده است. لشکر ۸ تاکنون ۱۰ شهید را در راه تامین امنیت کشور با عنوان مدافع حرم در سوریه تقدیم کرده است. تجربه کتاب‌فروشی شهید محسن حججی در نجف‎ آباد خبرآنلاین، شهید محسن حججی، که به دست گروهک داعش به شهادت رسید، پیش از این در عرصه نشر و کتاب فعال بود، تجربه همکاری با موسسه نشر شهید کاظمی (ناشر برگزیده نمایشگاه کتاب امسال) و کتابشهر ایران وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی از جمله فعالیت­های فرهنگی در کارنامه زندگی با عزت این شهید والامقام است­. این شهید والامقام همچنین نقشی اساسی در شکل­گیری موسسه و نشر شهید کاظمی داشت و همواره در کنار خلیلی، مدیر این موسسه و مدیر پیشین کتابشهر نجف­آباد به نقش­آفرینی در فعالیت­های فرهنگی می­پرداخت. کتابشهر نجف آباد که در دوره فعالیت خود یکی از مراکز فروش محصولات فرهنگی زبانزد بود، تجربه موفق خود را مرهون ایثار، فداکاری و همت والای شهید سرافراز حججی و کارگزار این کتابشهر است. سلفی شهید محسن حججی با صحنه عاشورا پست اینستاگرامی وزیر ارتباطات برای شهید محسن حججی یادداشت اینستاگرامی محمدجواد ظریف، وزیر امور خارجه برای شهید محسن حججی پست‌های اینستاگرامی برخی هنرمندان برای شهید محسن حججی حضور سرلشکر ‌جعفری، فرمانده کل سپاه در منزل پدری شهید محسن حججی فیلم کامل داعش از لحظه اسارت شهید محسن حججی هشدار: فیلم حاوی برخی صحنه های ناراحت کننده است پیام حاج قاسم سلیمانی به مناسبت شهادت محسن حججی «بسم الله الرحمن الرحیم پس از شکست های پی در پی گروه های تکفیری-وهابی وابسته به استکبار جهانی در برابر رزمندگان سلام در جبهه های مختلف، گروه ترویستی داعش مرتکبی جنایتی فجیع و غیرانسانی شد در هیچ قاعده و قانون اسلامی و حتی انسانی نمی گنجد. مردم دلاور و امت حزب الله خصوصا خانواده شهید محسن حججی مطمئن باشند که فرزندان دلیر شما انتقام این اقدام ددمنشانه را با تصمیمی قاطعانه که همانا ریشه کن کردن شجره خبیثه وهابیت و تروریسم از جهان اسلام است خواهند گرفت. این نوع جنایت ها که تاکنون هزاران مورد آن به همین شکل در عراق و سوریه بر ضد امت مسلمان اعم از شیعه و سنی به وقوع پیوسته تنها نتیجه ای که در برخواهد داشت اتحاد و آگاهی بیشتر عالم اسلامی نسبت به هویت و خباثت این خوارج زمان است و ما را در پاک کردن سرزمین اسلامی از لوث وجود آنان مصمم تر و قدرتمندتر خواهد نمود. به حلقوم بریده این شهید عزیز راه اباعبدالله (ع) سوگند یاد می کنیم که از تعقیب این شجره ملعونه و نابودی این غده خطرناک برآمده در پیکر جهان اسلام تا آخرین نفرشان از پای نخواهیم نشست. ما از ابتدا مصمم و به دور از تردید در این راه گام برداشتیم اما ارتکاب این جنایت ها عزم و اراده ما را جزم تر و جدی تر نمود تا جای جای اراضی اسلامی را از وجود بی وجود پلیدشان تطهیر نماییم. اینجانب به پدر، مادر، همسر و فرزند مقاوم این شهید بزرگوار که فرزندشان مانند سالار شهیدان امام حسین(ع) و با همان شیوه ظالمانه به شهادت رسید تبریک عرض می کنم زیرا نام خانواده شهید پرورتان با خاندان سید و سرور شهیدان همنام و قرین گردید و شهید شما و ما سند افتخار ایران اسلامی و سپاه ولایت است. ایران اسلامی در راه آزادی و شریعت و برای نجات دین مبین اسلام چنین قربانیان ارزشمندی را تقدیم می کند و از خدای سبحان عاجزانه طلب می کنیم که حسن عاقبت با مرگی همچون شهید محسن حججی عزیز برای مقرر فرماید. هنیئا لک و لکم و عظم الله اجورنا و اجورکم قاسم سلیمانی» ]]> با شهدا Tue, 22 Aug 2017 10:12:47 GMT https://www.estalpress.ir/news/428493/بیوگرافی-شهید-محسن-حججی زندگی نامه شهید حاج حسین خرازی https://www.estalpress.ir/news/428437/زندگی-نامه-شهید-حاج-حسین-خرازی تولد وكودكی به سال 1336 ه.ش. در یكی از محله‌های مستضعف‌نشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام كوی كلم، در خانواده‌ای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد كه او را حسین نامیدند. از همان آغاز، كودكی باهوش و مودب بود. در دوران كودكی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا كرد. از آنجا كه والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند كه معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچه‌ها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – می‌رفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی كه داشت، اذان‌گو و مكبر مسجد شد.   فعالیتهای سیاسی – مذهبی حسین در زمان فراگیری دانش كلاسیك، لحظه‌ای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا كرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوه‌ها و كتب اسلامی نشان داد. در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نكشید كه او را به همراه عده‌ای دیگر بالاجبار به عملیات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسین از این كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام می‌خواند. وقتی دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: «این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را كامل خواند.» در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانه‌ها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار كردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تكاپوی كار انقلاب و تشكل انقلابیون محل بودند.       پس از پیروزی انقلاب اسلامی شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در كمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان بود و لحظه‌ای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی كه در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت. دشمن كه هر روز در فكر ایجاد توطئه‌ای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله كردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهایی كه در زمینه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاكتیكی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت كه قوی ترین گردان آن زمان محسوب می‌شد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر كردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.       شهید و دفاع مقدس شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یك‌سال خدمت صادقانه در كردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی كه مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشكیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت. خطی كه نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانه‌ای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت كرد. این در حالی بود كه رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچه‌های رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عملیات و جانفشانی بودند. در عملیات شكست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد. شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود كه تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت.        در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 كیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت. از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشكر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد. در عملیات خیبر كه توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگ‌افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقب‌نشینی و ترك موضع خود نشد، تا اینكه در این عملیات یك دست او در اثر اصابت تركش قطع گردید و پیكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد. از بیمارستان یزد – همانجایی كه بستری بود – به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شده‌ام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بكشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست. همین روزها كه مرخص شدم خودم به دیدارتان می‌آیم. در عملیات والفجر 8 لشكر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یكی از بهترین یگانهای عمل كننده، لشكر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پیچیده‌ترین مناطق جنگی بود، به دست آورد. در عملیات كربلای 5 در جلسه‌ای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت كه تا پای جان ایستادگی كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شركت نكند، زیرا كه این یكی از آن عملیات های عاشقانه است و از حسابهای عادی خارج است. لشكر او در این عملیات توانست با عبور از خاكریزهای هلالی كه در پشت نهر جاسم – از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهی ادامه داشت – شكست سختی به عراقیها وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یكی از دژهای شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند. هدایت نیروهای خط شكن در میان آتش و بی‌اعتنایی او به تركشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.       خصوصیات برجسته شهید شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت می‌كرد. روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینه‌زنی و عزاداری می‌پرداخت و مقید بود كه شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند. او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كم‌نظیری داشت. با همه مشكلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود. حساسیت فوق‌العاده‌ای نسبت به مصرف بیت‌المال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش می‌كرد و می‌گفت: وسایل و امكاناتی را كه مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه می‌كنند و به جبهه می‌فرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه می‌گفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل می‌نشست.     حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت كادرهای كارآمد غافل نبود. نیمه‌های شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را كنترل می‌كرد. گاه، اگر پتوی كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می‌كشید. او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی می‌كرد.       شهید خرازی یك عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمی‌شد. او معتقد بود: هرچه می‌كشین و هرچه كه به سرمان می‌آید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. دقت فوق‌العاده‌ای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان می‌آورد كه: سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.    دائماً به فرماندهان رده‌های تابعه سفارش می‌كرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند. همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجی‌ها، خاكی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی‌پیرایگی از ویژگیهای او بود.       در توصیف شهید چنین گفته‌اند: حجت‌الاسلام والمسلمین محمدی عراقی: درود بر او كه صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیل‌الله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه كمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملكوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.» آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حكایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت. مهندس میرحسین موسوی: خرازیها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمایش زیستن و درس زیبا مردن را به ما بیاموزند. هنر خرازیها فتح خرمشهر و بستان نیست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگی هنرمندانه و حیاتی جاودانه. سردار فرماندهی كل سپاه :     ما برادر عزیزی را از دست داده‌ایم و چه مشكل است دنیا را تحمل كردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.       نحوه شهادت   او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوق‌العاده‌اش هیچ‌گاه احساس كمبود نمی‌كرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی می‌نمود. در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی‌شد به پشت جبهه انتقال یابد. در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. سردار دلا وری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت. در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود. او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبهه‌ای ها بود و وقتی به خط مقدم می‌رسید گویی جان دوباره‌ای می‌یافت؛ شاد می‌شد و چهره‌اش آثار این نشاط را نمایان می‌ساخت. شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفته‌اش آنچنان از زلال مكتب حیا‌ت‌بخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاست‌بازی و جاه‌طلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی‌یافت. این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفه‌های سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود. رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد ایشان می‌فرمایند: او (حسین خرازی) سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخیره‌ای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه‌روزی برای خدا و نبرد بی‌امان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست. درود بر او و بر همه همسنگرانش كه خود نامش حسین بود و لشكرش نیز همنام مولایش امام حسین(ع). ]]> با شهدا Sat, 05 Aug 2017 21:43:11 GMT https://www.estalpress.ir/news/428437/زندگی-نامه-شهید-حاج-حسین-خرازی زندگینامه شهید مدافع حرم اکبر شهریاری https://www.estalpress.ir/news/428372/زندگینامه-شهید-مدافع-حرم-اکبر-شهریاری به گزارش پاپایا،  شک نداریم که توفیق شهادت در راه خدا به آسانی به کسی داده نمی شود. لذا در دیداری که با خانواده شهید انجام شد از روحیات و اخلاقیات این شهید عزیز جویا شدیم. مادر شهید می گفت: «اکبر جوان بسیار آرام، با ادب و مؤمنی بود، من نمیدانستم که وی مداح اهل بیت، حافظ و قاری قرآن کریم است. اینها را پس از شهادت او فهمیدم. در واقع من فرزندم را پس از شهادتش شناختم. اکبر بسیار با ادب، با تقوا و اهل نماز جمعه بود، در بسیج بسیار فعال بود و از همان کودکی با مسجد انس داشت. به یاد دارم از هفت سالگی نمازهایش را کامل میخواند و از همان دوران بار کارهای خود را خودش به دوش می کشید. این شهید عزیز متأهل و صاحب یک فرزند به نام محمد باقر بود و خدا را شاکرم که در راه دفاع از حرم حضرت زینب (س) به شهادت رسید» همسر شهید نیز ادامه داد: من مدت کمی با شهید شهریاری زندگی کردم و شاید ابعاد شخصیتی وی را به خوبی درک نکردم، اما همین قدر بگویم که وی بسیار به قرآن کریم تأکید داشت. همیشه به ما توصیه میکرد تلاش کنید روزانه زمانی را برای تلاوت قرآن صرف کنید. خودش هم همیشه یک قرآن همراه داشت و هر زمان که میتوانست به خواندن آیات الهی مشغول می شد. همسرم مشغله کاری زیادی داشت از این رو من نتوانستم خوب بشناسمش، او حافظ کل قرآن بود، اما از آنجایی که انسان متواضعی بود نگذاشت کسی این قضیه را بداند. به هر حال مشیت الهی این بود که وی از بین ما برود و نتوانیم از وجودش بهره ببریم. برادر این شهید بزرگوار هم گفت: شهید اکبر از کودکی به ائمه (ع) و قرآن علاقه داشت و در هیأت و مسجد بسیار فعالیت میکرد با وجود اینکه انسان بسیار آگاه و متفکری بود اما همیشه خود را بسیار پایین نشان می داد، به او میگفتم: ما را راهنمایی کن اما میگفت: من به نصیحت شما نیاز دارم. درواقع تواضع یکی از مهمترین ویژگی های شخصیتی او بود. احترام زیادی برای پدر و مادر قائل بود و هیچگاه با آنها بلند صحبت نمی کرد. همیشه در پاسخ به درخواست های اعضای خانواده از کلمه چشم استفاده میکرد، همیشه جوانان را به ورزش، درس خواندن و احترام به پدر و مادر توصیه میکرد. آرزویش شهادت در راه اسلام و قرآن بود و در آخرین سفری که به کربلا داشت میگفت: من حاجتم را از آقا گرفتم. یک روز پیش از شهادت، یکی از دوستانش مجروح میشود. هنگامی که اکبر بالای سرش میرود به اکبر میگوید: محمود بیضایی شهید شده و چند شب قبل از شهادت در خواب دیده بود که با تو (یعنی شهید شهریاری) در باغی بزرگ و سرسبز در حال قدم زدن است. فردای آن روز اکبر هم در اطراف حرم مطهر حضرت زینب(ع) بر اثر اصابت ترکش به درجه رفیع شهادت نائل شد. یکی از دوستان شهید شهریاری درباره وی گفت: من و اکبر از سالها قبل با هم آشنا شدیم. از حدود سال ۷۸ اکبر فعالیتهای قرآنی خوبی را در مسجد آغاز کرد. شبها بعد از نماز مغرب و عشا جلسه قرآن برپا می کرد؛ اخلاص و اخلاق نیکوی وی زبانزد بود و همیشه در کارها به خدا توکل داشت. یک روز در مسجد محفلی برپا کرده بودیم و یکی از قاریان کشور برای حضور در این محفل دعوت شده بود، قاری برنامه دیر کرده بود و همه ما نگران بودیم، اکبر آمد و با آرامش گفت: «قل هو الله» بخوانید میهمانتان می آید و درست چند دقیقه بعد قاری برنامه رسید. پایان/ ]]> با شهدا Sun, 16 Jul 2017 10:27:25 GMT https://www.estalpress.ir/news/428372/زندگینامه-شهید-مدافع-حرم-اکبر-شهریاری زندگی نامه شهدای مدافع حرم به روایت همسرانشان کتاب شد https://www.estalpress.ir/news/428371/زندگی-نامه-شهدای-مدافع-حرم-روایت-همسرانشان-کتاب به گزارش پاپایا، انتشارات روایت فتح سه مجلد نخست از کتاب زندگی شهدای مدافع حرم را با موضوع زندگی شهیدان مهدی نوروزی، عبدالله اسکندری و حامد جوانی روانه بازار کرد. زندگی شهید مهدی نوروزی در قالب کتابی با عنوان «دیدار پس از غروب» به قلم منصورت قنادیان نوشته شده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم: «صبح سر صبحانه اشک تو چشم هایش جمع شد و گفت: هیچ وقت فکر نمی کردم زنم مانع کربلا رفتنم بشه. روی کربلا حساس بود. خوب بلد بود چطور با من حرف بزند. گفتم: برو من نمی خواهم مانعت بشم. از ته دلم راضی ام بری ولی بدون من دلم برات تنگ می شه. بعد هم به شش ماهه امام حسن(ع) قسمش دادم که برود. لحن صحبتش عوض شد.... نمی توانستم ناراحتی اش را ببینم. دلش زودتر از خودش رفته بود.» در کتاب دوم با عنوان «سرِّ سر» روایتی از زندگی شهید اسکندری از زبان همسرش و به قلم نجمه طرماح روایت شده است. در بخشی از این کتاب آمده است: «همه چیز برایم سی سال به عقب برگشت. حال و روز خانم هایی که دورمان بودند و با شنیدن خبر شهادت همسرشان یکباره دنیای قشنگ آرزوهایشان فرو می ریخت. بعد از سال ها برای من اتفاق افتاد. خاطرات خانم ده بزرگی هم از همین دست بود با این تفاوت که پسر کوچکش طعم داشتن پدر را نچشید و تصویری از آن در ذهن نماند و علیرضا و فاطمه و زهرا نفسشان به نفس بابا بسته بود.» کتاب سوم از این مجموعه نیز  با عنوان «شبیه خودش» روایتی است از زندگی شهید جوانی که به قلم حسین شرفخانلو  منتشر شده است. در بخشی از این کتاب نیز آمده است: «وقت درجه اش رسیده بود. آن روزها داشت آماده می شد دوباره برگردد سوریه. هم قطارهایش قبل تر رفته بودند نبال کارهای اداری ترفیع و بیش ترشان هم درجه جدید روی دوششان نشسته بود. هی هم به حامد می گفتند: بیا برو دنبال درجه ات. خودت پی کارت را نگیری، کسی نمی آورد درجه ات را بچسباند روی دوشت. حامد اینها را می شنید و لبخند می زد. یکبار هم که یکی از رفقای صمیم اش پا پی اش شد که چرا نمی روی سراع کارهای درجه ات؟ گفت: عجله نکن عبدالله درجه دادن و درجه گرفتن بازی دنیاست. اصلش آن است که درجه را خدا به آدم بدهد. خدا بخواهد می بینی که درجه ام را توی سوریه از دست خود خدا می گیرم.» این سه کتاب را انتشارات روایت فتح با قیمت 5500، 8000 و 5300 تومان منتشر شده است ]]> با شهدا Sun, 16 Jul 2017 10:25:51 GMT https://www.estalpress.ir/news/428371/زندگی-نامه-شهدای-مدافع-حرم-روایت-همسرانشان-کتاب روزی که تکفیری‌ها کلک رشتی خوردند/روایتی از عملیات آزادسازی نبل و الزهرا توسط گیلانی‎ها https://www.estalpress.ir/news/427936/روزی-تکفیری-ها-کلک-رشتی-خوردند-روایتی-عملیات-آزادسازی-نبل-الزهرا-توسط-گیلانی-ها به گزارش پاپایا،  اهمیت شکستن حصر ۴ ساله دو شهرک سوق الجیشی و شیعه نشین نبل و الزهرا و نقش رزمندگان گیلانی در این آزادسازی به حدی بالاست که می‌توان در مورد آن بارها حرف زد. در کتاب «بی‌قرار» زندگینامه شهید حامد کوچک‌زاده روایتی از عملیات آزادسازی نبل و الزهرا و همچنین نحوه شهادت شهید کوچک‌زاده آمده است. در بخشی از این کتاب آمده است: هدف اصلی این بود که مردم شهرهای نبل و الزهرا از محاصرهٔ دشمن خارج شوند. این دو شهر با بیش از پنجاه هزار نفر جمعیت نزدیک چهارسال در محاصره دشمن بودند. مردم از ترس تروریست‌هایی که اطراف شهر کمین کرده بودند، نمی‌توانستند کاری بکنند. حتی بچه‌های کوچک هم باید نگهبانی می‌دادند… تروریست‌ها، زن‌ها و بچه‌ها را از روستای مایر که فاصلهٔ چندصدمتری با آنجا داشت، نشانه می‌گرفتند و می‌زدند. خیلی راحت به حیاط خانه‌ها مسلط بودند. روزانه‌ تعدادی خمپاره یا بمب‌های کپسولی توی شهر می ز‌دند که صدای ترسناکی دارد… کار‌ها خوابیده بود. زمین‌های کشاورزی بین خاکریز خودشان و خاکریز تروریست‌ها بود. از زمین‌های کشاورزی نمی‌توانستند استفاده کنند. کارمند‌ها سر کار نمی‌رفتند. مردم صبح که بیدار می‌شدند، کاری نداشتند. کنار هم می‌نشستند تا ظهر. خانه‌ها جای امنی نبود. خمپاره می‌خورد به مناطق مسکونی و هر روز عدهٔ زیادی شهید و مجروح می‌شدند. در این چهارسال حدود هفتصد نفر شهید شدند. روزی که تکفیری‌ها کلک رشتی خوردند خاکریز دشمن بسیار مستحکم بود. وقتی بچه‌ها خاکریز را بررسی کردند دیدند این خاکریز شکستنی نیست، برای شکست آن به بیش از هزار نفر نیرو احتیاج بود. در شرایط ایده آل، حدود هزار نفر نیرو با حجم بالایی از تانک باید به خط دشمن می‌زند تا بتوانند از آن عبور کنند. اگر می‌خواستند خاکریز را بزنند، قطعا نیروهای معارضین بچه‌ها را دور می‌زدند، کار از تدبیر گذشته بود. باید با توکل و توسل پیش می‌رفتند. کل نیروهای حاضر به کار ۱۵۷ نفر بودند. از این تعداد، ده بیست نفر کارهای پشتیبانی انجام می‌دادند. حدود صد و بیست سی نفر باید می‌جنگیدند. غیر از این دو تا گردان فاطمیون همراه‌شان بودند که تعدادی از نیرو‌هایش با تجربه بودند و عده‌ای هم تجربهٔ کافی نداشتند. از جمع دو گردان فاطمیون، حدود چهل و پنج نفر را به جمعشان اضافه کردند. در مجموع برای کاری که نزدیک به بیش از هزار نفر نیرو می‌خواست، حدود ۱۸۰ نیروی عملیاتی دور هم جمع شدند. این تعداد تازه برای شکستن خط احتیاج بود. اگر می‌خواستند جلو بروند نیروی بیشتری هم لازم بود. فرماندهان به این نتیجه رسیدند که بروند شناسایی. سردار حق بین، خودش با فرماندهان رده بالاتری که آنجا ماموریت داشتند رفتند جناح‌های چپ و راست را شناسایی کردند. در نگاه اول مسیر کاملا بسته بود. راهی به ذهنشان رسید که خطرش کمتر از خطر شکستن خط نبود، مسیری از میان نیروهای داعش و النصره. بچه‌های شناسایی نبل می‌گفتند «ما از ترس مسیر چندبار رفتیم و اومدیم» سردار گفت «بریم خودمون از نزدیک بررسی کنیم» دوربین‌های خودی هم آن‌ها را هدایت می‌کردند. مسیری تا نزدیکی دشمن بود که از آنجا می‌توانستند از نزدیک امکانات دشمن را ببینند. پشت خیابان‌ها خاکریز‌ها ضعیف می‌شد و قابل نفوذ بود… تقریبا ساعت دوازده شب برگشتند. بعد از آن تا ساعت دو و نیم شب نشستند و با دو نفر دیگر فرماندهان، روی مسیرهایی که شناسایی کرده بودند، بحث کردند خستگی راه و بی خوابی اجازه نمی داد که درست تصمیم بگیرند. جلسه را انداختند به فردا ساعت هشت صبح. راه پیدا شده بود. فقط باید برای زمان عملیات تصمیم می‌گرفتند. هوا‌شناسی می‌گفت که پس فردا بارندگی است. برای همین بهترین حالت این بود که عملیات را شروع کنند. تصمیم گرفتند‌‌ همان شب عملیات کنند. بنا شد ساعت ۸ شب عملیات کلید بخورد. با نیرو‌ها صحبت کردند. نیرو‌ها اول فکر می‌کردند‌‌ همان خاکریزی است که قرار بود گردان یک به آن بزند. اما توضیح داده شد که مسیر دیگری پیدا شده است. در این طرح جدید، دشمن را دور می‌زدند و دشمن کلک رشتی می‌خورد. اولش نیروها یک مقدار سختشان بود. فرماندهان گروهان می‌گفتند «ما اصلا زمین و منطقه را ندیده‌ایم و توجیه نیستیم.» سردار، شرایط و موقعیت را برایشان توضیح داد. او گفت «به خاطر وضعیت هوا بهتر است همین امشب عملیات کنیم» نیرو‌ها هم پذیرفتند. ظهر بین الصلاتین با نیرو‌ها صحبت کرد. برای نیرو‌ها توضیح داد و (آن‌ها) توجیه شدند. می‌خواهیم شما رو بفرستیم تو دهن شیر سردار به نیرو‌ها گفت «آقا ما داریم یک کار خوب ولی سخت را انجام می‌دهیم. منطقه‌اش را هم اجمالا همه می‌دونید که کجاست. تو این محدوده حجم بالایی تلفات دادیم. چندین بار عملیات شده که ناموفق بوده. شهدای زیادی هم دادیم. همه شون امید داشتند به منطقه نبل و الزهرا برسند اما تا حالا کسی موفق نشده. حالا هم می‌خوایم انشاالله به کمک خدا بریم تا این خط باز بشه و این مردم از اسارت نجات پیدا کنند. یک کلام به شما بگم، می‌خواهیم شما رو بفرستیم تو دهن شیر. هر کی نمی‌تونه از دهن شیر فرار کند، نیاد. از این خبر‌ها نیست که فکر کنید داریم می‌ریم جای راحتی». با نیرو‌ها هماهنگ کردند که رمز عملیات نیم ساعت زود‌تر در جایی در نزدیک دشمن اعلام می‌شود، بین نقطه رهایی و مقر دشمن. با هماهنگی‌هایی که با عقب انجام شد، رمز و ساعت شروع عملیات به عهدهٔ سردار حق بین گذاشته شد. فقط تاکید شد عملیات در ساعتی باید شروع شود که به طلوع ماه نخورد. سردار با ده نفر رفتند بالای یک ساختمان سه طبقه مستقر شدند. از آنجا هم می‌توانست ارتباط بی‌سیمی داشته باشد، هم اینکه خودش با چشم وضعیت را ببیند که بچه‌ها چکار می‌کنند… پیش بینی این بود که بالای ۲۰ نفر شهید بدهیم، سه برابر این تعداد هم مجروح داشته باشیم. از آنجا که عملیات آزادسازی نبل و الزهرا بود و شهر به نام مبارک حضرت فاطمهٔ زهرا، با یک صلوات، رمز مبارک «یا فاطمه الزهرا» بود. ساعت دوازده و ده دقیقهٔ نیمه شب، رمز عملیات اعلام شد. رمز عملیات سه بار تکرار شد. سردار، سومین بار را نمی‌توانست بگوید. گریه سراسر وجودش را گرفته بود. صدای گریهٔ سردار در بی‌سیم پخش شد. حامد جانشین پدافند بود. مهدی و سردار حق بین و تقی لو رفتند رو به روی منطقهٔ دویرالزیتون. حامد هم با حاج حامد مدنی و آقای محمودی و چند نفر دیگر رفتند به منطقهٔ باشکوی. در آنجا پدافند شد دو قسمت. یکی مهدی با توپ ۱۴. ۵ و چند ادوات جنگی، یکی هم در همین دو بخش، تقسیم شدند. حامد و مهدی و بچه‌های پدافند، یک خداحافظی جانانه کردند و هرکدام رفتند به منطقهٔ خودشان. تا فاصلهٔ سی متری می‌شد به راحتی رفت. اما از آنجا به بعد سختی‌ها شروع می‌شد. نیرو‌ها چند متر اول را رفتند جلو، اما خیلی زود ادامهٔ کار به مشکل برخورد. تا ساعت دوازده و نیم امکان ادامه مسیر وجود نداشت. حدود بیست دقیقه از برنامه عقب مانده بودند. ماه داشت می‌زد بیرون. همه جا مثل روز روشن می‌شد و همه چیز به هم می‌خورد. دقایقی بعد ماه در آمد. برای اینکه مکالمه‌ای انجام نشود بیسیم‌ها را قطع کرده بودند. اما لطف خداوند شامل حال نیرو‌ها شد و یک تکه ابر جلوی ماه را گرفت. ساعت یک نیمه شب شد. خیلی بیشتر از حدی که فکر می‌کردند، طول کشید. هوا سرد بود. سردار روی پشت بام مقر، تندتند راه می رفت تا گرم شود. کمی آن طرف‌تر بچه‌ها روی زمین درزا کشیده بودند و نمی‌توانستند تکان بخورند. نیروهای دشمن کمتر از پنجاه متریشان ایستاده بودند. فقط کافی بود تا از این صدنفر، یکی دو نفر پایش بلغزد و یا سرفه کند. تلاش چند روزه این همه رزمنده به هدر می‌رفت و تعداد زیادی نیرو بدون هیچ دستاوردی شهید و زخمی می‌شدند. شکستن در قلعهٔ خیبر   شلیک‌ها به صورت دید مستقیم و غیرمستقیم بود. خمپاره و ۱۰۷ که به صورت منحنی شلیک می‌کنند دید مستقیم ندارند اما ۲۳ که حامد باهاش کار می‌کرد جزو آتش‌های مستقیم بود. قرار بود عملیات با نارنجک شروع شود. ساعت یک و ربع اولین نارنجک‌های ما به سمت سنگرهای دشمن پرتاب شد. درگیری از سمت چپ شروع شد. حین درگیری به دوتا کمین سرسخت در سمت چپ برخورد کردند. دشمن، تیربار را بست بین بچه‌ها. چند نفری مجروح شدند. بچه‌ها شجاعانه تیربار را خاموش کردند و از کمین گذشتند. وقتی قسمت اول خاکریز و ساختمان‌های اول تصرف شد، دشمن دیگر نتوانست در عقبه مقاومتی از خودش داشته باشد. حامد دو مدل سلاح همراهش بود، توپ ۲۳ و دوشکا. توپ ۲۳ روی یکی از تویوتا‌ها سوار بود و به صورت سیار اجرای آتش می‌کرد ولی دوشکا ثابت بود. غیر از اینکه خودش اجرای آتش می‌کرد، با رد‌های بالا‌تر هم هماهنگی می‌کرد. حامد فنی‌ترین نیروی پدافند بود. ارتباط بی‌سیمی‌اش با مهدی بود و مهدی هم با یک بیسیم دیگر از فرمانده لشکر دستور می‌گرفت. غیر از مهدی، حامد با محمودی هم که مسئول هماهنگی آتش بود، ارتباط مستقیم داشت و دستورات را برای اجرا می‌گرفت. نیروهای پدافند در عرض بیست دقیقه بیش از هشتصد گلولهٔ توپ روی سر تروریست‌ها ریختند… در آن محدوده یک کیلومتری حتی یک گلوله هم اشتباه نرفت. اگر یک گلوله اشتباه می‌رفت، صد متر آن طرف ترش نیروهای خودی داشتند عملیات می‌کردند. بعد از بیست دقیقه آتش را قطع کردند. دشمن آماده بود تا در خاکریز‌ها بجنگد، اما دیدند عقبه‌ها سقوط کرده است. آن‌ها کاملا دور خورده بودند. اما چاره‌ای نداشتند جز مقاومت و کشته شدن. میانهٔ میدان محدوده‌ای بود که از اولش هم معلوم بود به یک گره‌ای بر می‌خورد. یکی از فرماندهان گفت: «دشمن در این محدوده مقاومت سختی می‌کند». نیم ساعتی آتش را به آن سمت هدایت کردند تا بتوانند یک مقدار دشمن را زمین گیر کنند. بعد از نیم ساعت که اتش را قطع کردند، نیرو‌ها آنجا را هم گرفتند. تا نزدیکی‌های چهار صبح درگیری‌ها ادامه داشت. بنا بود نیرو‌ها عقبه‌ها را مستحکم کنند و از پشت یا از رو به رو به آن خاکریز مستحکم بزنند. اما از پشت نمی‌شد. خوشبختانه تلفات نیرو‌ها هم کم بود. با توجه به آمادگی روحیهٔ نیرو‌ها، سردار عده‌ای را فرستاد تا هر طور شده آن خاکریز را تا قبل از اذان صبح بگیرند. نزدیک اذان صبح، نیروهای لشکر ۱۶ قدس گیلان به خاکریز زدند. قبل از اذان، سردار، توی بیسیم قرارگاه، سه تا الله اکبر گفت و اعلام کرد خط نبل و الزهرا آزاد شده است. همه از خوشحالی اشک شوق می‌ریختند. بلافاصله دستور دادند لودر بیاید و خاکریز‌ها را باز کند. خاکریز را باز می‌کردند و تروریست‌ها از فاصلهٔ کمتر از صد متری تیراندازی می‌کردند. از دست دادن خاکریز برایشان خیلی سخت بود. آن‌ها همچنان در سوراخ‌ها و زیرزمین‌هایشان مقاومت می‌کردند. وقتی جاده باز شد، ماشین‌ها آژیرکشان رفتند. چنتا از نیرو‌ها مجروح شده بودند. مجروحین را به عقب منتقل کردند. وقتی دشمن متوجه شد راه باز شده و ماشین عبور می‌کند ناامید شدند.‌‌ همان تعداد کمی هم که مقاومت می‌کردند، زدند به درخت‌های زیتون و راه فرار در پیش گرفتند. آن شب یگان بچه‌های فاطمیون نتوانستند مناطق مورد نظرشان را بگیرند. لشکر هفت هم پشت خاکریز ماند. راهکار آن‌ها را هم لشکر ۱۶ قدس گرفت. نزدیک صبح، راه باز شده بود و یگان‌های درگیر موفق شدند بیایند و مناطق تصرف شده را از لشکر ۱۶ قدس تحویل بگیرند. نوک پیکان عملیات شکت محاصرهٔ نبل و الزهرا لشکر ۱۶ قدس گیلان بود. اگر لشکر ۱۶ به هر دلیلی شکست می‌خورد و عقب نشینی می‌کرد، دگیر کسی نمی‌توانست عملیات کند. از بی‌قراری تا شهادت در بخش دیگری از این کتاب آمده است: بچه‌ها خودشان هم نمی‌دانستند دامنهٔ کاری که کرده‌اند، چقدر وسیع است.‌‌ همان بعد از ظهر، جبههٔ دشمن باز شد و نبل آزاد شد. دو ساعت بعد از آن، یگان دیگری با ماشین وارد روستای حردتنین شد. جبهه دشمن کاملا فرو ریخته بود. فردا صبح ادامه مسیر طی شد. روستای کوچک معرسه الخان، مرز بین نبل و نیروهای معارض بود. خاکریز ضعیفی هم آنجا بود. بچه‌های نبل به خاکریز حمله کردند. آن خاکریز هم سقوط کرد. بعد از این فتح باشکوه نیرو‌ها باید مراقب پانک دشمن می‌بودند. پدافند تثبیت منطقه، سخت‌تر بود. سرعت عمل نیروهای معارض بالا بود و نگه داشتن مناطق آزاد شده خیلی سخت‌تر. چون اهمیت کار بالا بود نیروهای لشکر گیلان فردای عملیات را هم آنجا ماندند. آن شب، تا ساعت دوازده و نیم بیدار بودند. سردار با دکتر اسلامی رفت بالای ساختمان و منطقه را نگاه کردند. مهدی و حامد هم آنجا بودند. دور و اطراف پر از درختان زیتون بود. تکفیری‌ها توی دو ساختمان سیصدمتری موضع گرفته بودند و تیراندازی می‌کردند. از شب قبل، تکفیری‌ها در آن ساختمان پنهان شده بودند، بچه‌ها دوشکا را بالای ساختمان گذاشتند که اگر تکفیری‌ها حمله کردند بتوانند جلویشان را بگیرند. از پنج صبح روز قبل از عملیات تا فردای عملیات که باید کارهای تثبیت مواضع انجام می‌شد، حامد پلک روی هم نگذاشته بود. حدود غروب بود که مهدی به حامد گفت «تو برو بخواب که امشب راه سختی در پیش داریم». حامد تا ده خوابید و مهدی سات ده بیدارش کرد. گفت «تو واستا بالاسر کار تا منم یه چرتی بزنم» حدود یازده شب مهدی هم رفت تا یکی دو ساعتی را چشم روی هم بگذارد. او تا ساعت دو خوابید. هوا سرد شده بود و صدای انفجار‌ها هم کمابیش ادامه داشت. مهدی بیدار شد، بچه‌ها چنتا توپ ۲۳ و چند توپ ۱۴. ۵ در حدود پنج کیلومتری خط پدافند سازماندهی کرده بودند. دوربین ترمال هم داشتند که مخصوص دید در شب بود.     مهدی رفت توی یکی از ماشین‌ها و بخاری را روشن کرد. ساعت حدود دو نیمه شب بود. گرمای بخاری ماشین کم کم داشت چشم های مهدی را گرم می کرد که یک هو صدای انفجاری در فاصله چهار پنج متری، خواب را از چشمانش پراند. دور و برش را نگاه کرد دید گلوله بالای ساختمان اصابت کرده است. نمی‌دانست حامد بالای ساختمان است یا نه. انگار به دلش الهام شد حامد هنوز بالای ساختمان مانده باشد. بند دلش پاره شد دوید پای بیسیم. صدایی نمی‌آمد. رفت پیش بچه‌های جوادالائمه. آنجا هم خبری از حامد نبود. دوباره برگشت. بچه‌های بالای ساختمان ایستاده بودند و مهدی را صدا می‌زدند. از سر و صدای بچه‌ها سردار هم از خواب بیدار شد. سردار تازه یکی دو ساعت پیش خوابیده بود. صدای یکی دوتا از بچه‌ها آمد؛ آمبولانس… امدادگر… این وسط، یکی از بچه‌ها هم اسم حامد را هم برد. سردار می‌دانست بچه های پدافند کجا هستند. بلافاصله با دکتر راه افتاد. همین که خواستند ماشین را روشن کنند، دیدند یک ماشین قبضهٔ ۱۴. ۵ با سرعت به سمتشان می‌آید. ماشین رسید جلوی ساختمان. حامد پشت ماشین دراز کشیده بود و از پشت گردنش خون می‌آمد. سردار چند لحظه‌ای ماتش برد. روز قبل حامد با آن خوشحالی آمده بود و با هم عکس گرفته بودند. سردار یک مقدار داد فریاد کرد و سریع بچه‌ها را جمع و جور کرد. به دکتر گفت «نگاه کن ببین وضعش چطوره» دکتر حامد را معاینه کرد. اما چند لحظه بعد سری تکان داد و گفت «حاجی تموم کرده. شاید یک درصد احتمال برگشت داشته باشه». در روز آزادی نبل، حاج قاسم به سردار حق بین گفت «شما در قلعه خیبر را شکستید» مهدی تا صبح پلک روی هم نگذاشت. حالا که حامد رفته بود، راز بعضی از حرف‌ها و کار‌هایش را می‌شد فهمید؛ مثل آن روز جمعه‌ای که داشت با خودش شعر «باید گذر کرد از دنیا به آسانی» را زمزمه می‌کرد. با وقتی که توی ذکر «اللهم ارزقنی شهادت فی سبیلک» را می‌گفت. خیلی وقت‌ها بچه‌ها به شوخیم ی گفتند «اینو نخون ما رو به شهادت می‌دهی‌ها» روز قبل از عملیات یکی از بچه‌ها از حامد فیلم گرفت و پرسید «یک راز مگو بگو»، حامد در جوابش گفت «راز مگو فقط حسین» بعد دوباره سوال کرد «فکر می‌کنی تو این عملیات چندتا شهید داشته باشیم؟» گفت «انشاالله هیچی، یه دونه، اونم روی ۲۳». یعنی خودش. ]]> با شهدا Fri, 16 Jun 2017 22:16:10 GMT https://www.estalpress.ir/news/427936/روزی-تکفیری-ها-کلک-رشتی-خوردند-روایتی-عملیات-آزادسازی-نبل-الزهرا-توسط-گیلانی-ها شهید حامد کوچک زاده ـ گیلان https://www.estalpress.ir/news/427935/شهید-حامد-کوچک-زاده-گیلان معرفی شهید نام و نام خانوادگی : حامد کوچک زاده نام پدر:  محل تولد: رشت تاریخ تولد : ۶۱/۶/۲۸ تاریخ شهادت: ۹۴/۱۱/۱۲ محل شهادت: نبل و الزهرا، سوریه محل دفن: رشت وصعبت تاهل: متاهل تعداد فرزندان : ۲ زندگی نامه  شهید مهدی(حامد) کوچک‌زاده متولد ۲۸ شهریور ۱۳۶۱ در شهرستان رشت است که روز دوشنبه ۱۲ بهمن ماه امسال در دفاع از حرم حضرت زینب(س) و جریان آزادسازی شهرهای نبل و الزهرا در استان حلب سوریه بر اثر اصابت ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت رسید. تحصیلاتش کارشناسی علوم سیاسی بود. از شهید کوچک‌زاده ۳ فرزند ۲ و ۶ ساله به یادگار مانده است. و فرزند سومش بعد از شهادتش به دنیا آمد. مراسم تشییع پیکر پاک شهید حامد کوچک زاده مدافع حرم صبح شنبه هفدهم بهمن ماه ۹۴ از مقابل سپاه ناحیه مرکزی رشت با حضور مسئولان، مردم و خانواده‌های معظم شهدا تشییع و در گلزار شهدای رشت به خاک سپرده شد. وصیت نامه    صاویر وصیت نامه شهید در گالری پایین صفحه خاطرات و گزارشات حامد همیشه می گفت: “دوست دارم خونه ام شلوغ باشه. باید نسل شیعه رو زیاد کنیم” حتی رفقای خودش رو هم ترغیب میکرد که بچه‌دار شوند. وقتی سمیه بادار بود و هنوز جنسیت بچه مشخص نبود، یک روز توی خانه با حامد صحبت از دختر یا پسربودن بچه پیش آمد. حامد گفت: “ما که شانس نداریم بچه‌مون دختر بشه” انگار دوست داشت دختر داشته باشد. بعد که بچه به دنیا آمد و فهمیدند دختر است، به همه دوستانش پیام داد که”ریحانه‌ی بابا به دنیا اومد.” به قدری خوشحال بود که این خبر را به همه‌ی دوستان دور و نزدیکش داد. ذوق زده بود. برای حاج آقا خردکیش در مشهد پیامک زد که” دخترم به دنیا اومده، حاج آقا رفتی حرم دعاکن که عاقبت بخیر بشه.” بعد هم برایش نوشت “دختردارها حظ کنند؛ پیامبر(ص) می فرماید چه خوب فرزندانی هستند دختران. هرکسی یکی از آنها را داشته باشد، خداوند آن را برای وی پوششی از آتش قرار می‌دهد. هرخانه ای که درآن دختر باشد، هر روز دوازده رحمت و برکت از آسمان بر او ارزانی میشود. زیارت فرشتگان از آن خانه قطع نمی شود. دخترداران شاکر باشید و قدر خود را بدانید. مستدرک الوسائل، جلد۱۵٫” آخرش می نوشت: “>حامد” که توی ریاضی > یعنی کوچکتر؛کوچیک شما،حامد. (منبع: کتاب بی قرار ، زندگی نامه‌ی شهید حامد(مهدی) کوچک زاده ، احسان احمدی خاوه، نشر بیست و هفت بعثت)  نحوه شهادت: هم اسم عملیات و هم رمز عملیات متبرک به نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها بود. در همان ابتدا تلفات زیادی به دشمن تحمیل شد به طوری که حدود ۳۰۰ کشته و ۴۰ اسیر دادند. بچه ها حال و هوای معنوی و عجیبی داشتند. آن شب نماز مغرب را که خواندیم از شدت کم خوابی زیادی که داشتیم به حامد عزیز گفتم شامت را که خوردی برو کمی استراحت کن و بخواب. ساعت ۱۰ شب که شد رفتیم بیدارش کردیم و بعد خودم خوابیدم. همینطور نصفه های شب بیدار شدم و دیدم یک مرتبه صدای انفجار مهیبی آمد. هرچه با بی سیم حامد را صدا می زدم جوابی نمی داد؛ زار و پریشان شده بودم و دلم همواره پیش حامد بود. یک مرتبه بچه ها صدایم کردند و من هم دوان دوان سمت حامد رفتم. دیدم نبض دستش کار نمی کند و هرچه امداد اولیه انجان دادیم و بعد هم سریعا به پزشک مراجعه کردیم، دیدیم حامد عزیزمان دیگر شهید شده و به خواسته اصلی اش رسیده است. دشمن با شلیک یک خمپاره ۸۱ و اصابت ترکش به پشت سر حامد، این رفیق محبوب و دوست داشتنی را از جمع ما جدا کرد. به جرات می توانم بگویم رزمندگان گیلانی در بین سایر استانها با صلابت و شجاعت خاصی در صحنه حاضر بوده و همواره خوش می درخشیدند. ]]> با شهدا Fri, 12 May 2017 20:28:05 GMT https://www.estalpress.ir/news/427935/شهید-حامد-کوچک-زاده-گیلان سنگ لحد پای دیش ماهواره/ ماجرای بوی عطر مزار شهید پلارک https://www.estalpress.ir/news/427743/سنگ-لحد-پای-دیش-ماهواره-ماجرای-بوی-عطر-مزار-شهید-پلارک به گزارش پاپایا، به نقل از  مهر، سازمان بهشت زهرای تهران با انتشار کتابی بخشی از خاطرات کارمندان بزرگترین گورستان پایتخت را منتشر کرد. بوی عطر سادات در سالن تطهیر در یکی از خاطرات مندرج در این کتاب به نقل از فاطمه نبوی آمده است: روز سرد و بارانی بود. وارد محل کار شدم، سرمون شلوغ بود، مرتب متوفا وارد سالن تطهیر می شد. من هم ناظر سالن بودم. ازدحام جمعیت بسیار زیاد بود. کارگرها، هم خسته و هم سردشون بود اما با این حل کار خودشون را انجام می دادن. وقتی در سالن قدم می زدم متوجه نسیم خوشبویی شدم. معمولا هوای سالن تطهیر هوای خفه ای است که بوی متوفاهایی که از بیمارستان اعزام شده اند به شدت می پیچد. در میان این همه بو، این نسیم خوشبو برایم جای سئوال بود. ابتدا فکر کردم به کفن یکی از این جنازه ها عطر زده شده اما وقتی بیشتر کنجکاوی کرم دیدم خیر اینگونه نیست. رفتم نزدیک آخرین سنگ شستشو که جنازه ای را برای شستن داشتند آماده می کردند. متوجه  شدم این بوی خوب از این متوفاست، باز هم تصور کردم لباس تن مرحوم را با گلاب یا عطر معطر کرده اند. وقتی غسال لباس ها را از تن متوفا جدا کرد و در کیسه زباله قرار داد باز هم بوی عطر می آمد. دیگر مطمئن شده بودم این بوی خوش و عطر دل انگیز، از خود متوفاست. وقتی نگاه به اسم مرحوم کردم دیدم ایشان از  سادات هستند؛ جالب تر اینکه در موقع غسل دادن ایشان آوای خوش اذان ظهر جمعه در سالن طنین انداز شد. تازه یادم آمد که امروز جمعه است و ایشان از فرندان حضرت زهرا(س) هستند. به قدری راحت و آسوده آرمیده بود که تصویرش تا همیشه در ذهنم حک شد. برایش فاتحه ای قرائت کردم و از ایشان خواستم برای همه کارکنان سازمان بهشت زهرا(س) و مخصوصا سالن تطهیر دعا کنند. خدا را شکر کردم که در چنین مکان مقدسی مشغول به خدمت هستم و هر روز نکته جدیدی می آموزم. نکته هایی که تا اینجا نباشی و از نزدیک نبینی در هیچ مکتب و مدرسه ای نمی آموزی. سنگ لحد پای دیش ماهواره دانش پژوه نوشته است: ما که توی بهشت زهرا (س) کار می کنیم معمولا تلفنهای زیاد زنگ می خورد که همه هم کار متوفا دارند، شاید ما کارمان به خیلی از سازمان ها نخوره اما همه افراد از هر قشری با بهشت زهرا (س) کار دارند، بر همین اساس ما وقتی تلفنمان زنگ می خورد آماده ایم تا بگوییم خدا رحمتش کند. زمان هایی هست که شخص تلفن میزند و ادعا می کند که زنگ زدم حالت رو بپرسم اما وقتی ته قضیه روشن میشود که طرف یا متوفا دارد یا با بهشت زهرا (س) کاردارد. حالا بگذریم این یک مقدمه بود برای اینکه بگویم یک روز پنجشنبه بعد از ظهر توی دفتر کارم نشسته بودم که همسرم زنگ زد و یادآوری کرد که باید به مراسم چهلم یکی از بستگان برویم و من متوجه شدم که یک مقداری هم دیر شده، بلافاصله دفتر رو ترک کردم آمدم سراغ ماشین که توی پارکینگ اداره بود، ماشین رو روشن کردم و حرکت کردم به سمت بیرون که ناگهان تلفن همراهم زنگ زد. آن طرف یکی از بستگان دور بود، بعد ازاحوالپرسی گفت فلانی کجایی؟ من همین طور که داشتم باهاش احوالپرسی می کردم طبق عادت همیشگی فکر کردم که چون این بنده خدا مادرش مریض سخت بود الان براش اتفاقی افتاده، پاسخ دادم چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟ گفت: نه تو بگو الان دقیقا کجایی؟ گفتم تو پارکینگ اداره ام و دارم میروم مجلس ختم فلانی، گفت: نیا بیرون همونجا باش! گفتم فلانی اتفاقی افتاده؟ گفت: نه! چند تا سنگ لحد بذارصندوق عقب ماشینت بیار خونتون من میام می برم . توی همین دیالوگ من فکر کردم این بنده خدا مادرش فوت کرده می خواد توی مسجد یا حیاط خونشون دفن کنه. ( یه همچنین تفکری داشت) دوباره گفتم: راست بگو اتفاقی افتاده ؟ سنگ لحد می خوای چیکار؟ گفت : ناراحت نشو اتفاقی نیفتاده من یک آنتن ماهواره خریدم میخوام پایه هاش رو با سنگ لحد روی پشت بام محکم کنم !! من که اصلا فکر نمی کردم با چنین درخواستی روبرو بشم ناخودآگاه تلفن همراهم رو قطع کردم و دیگه پاسخ ندادم.   هدیه شهید پلارک به کسی که او را شستشو داد یکی از خطرات زیبا و معنوی که من در این 30 سال و 4 ماه خدمتم دارم در رابطه با توفیقی بود که خدا به من داد و شهید سید احمد پلارک را درک کردم. چون این شهید بزرگوار به قدری نورانی بود که حتی جنازه اش هم مکتب درس و معرفت بود. شهید پلارک را من شستم و غسل دادم. وقتی او را آوردند من به عنوان ناظر غسالخانه خدمت می کردم و خودم کمتر می شد جنازه ای را غسل کنم. ولی وقتی جنازه این شهید عزیز را آوردند خودم دست به کار شدم. نه اینکه فکر کنید من می خواستم. خیلی از زمانها کار در دست ما نبود. یک نیرویی تو را می کشد به سمت جنازه؛ یعنی تو را هدایت می کند. وقتی جنازه مطهرش را آوردند، بوی عطر خوش تمام فضا را بوی عطر و گلاب می داد؛ حتی پس از دفن کردن او هم از قبرش و اطراف قبر بوی خوش و گلاب می داد و فضا را عطرآگین کرده بود. این روز و این لحظات ارادی نبود. فقط خاطرات و تصویرهایی در ذهنم مانده که گفتن و وصف آن لحظات تا حدودی ممکن است. در حال شستن و غسل شهید پلارک گریه می کردم. به خدا که ارادی نبود!! نگاه کردم دیدم همه گریه می کنند و کسی حال خودش را نداره. چند وقت گذشت روایت بوی خوش و معطر شهید بزرگوار پلارک همه جا دهان به دهان گشت. همه برای زیارت قبر ایشان می آمدند به بهشت زهرا(س) و از نزدیک می دیدند و می شنیدند. یک روز چند کارشناس به همراه پدر و مادر شهید پلارک به سازمان آمدند تا تحقیق  کنند در رابطه با چگونگی غسل دادن شهید پلارک و اینکه چه کسی او را شسته و قبر را بازدید کنند و در مورد این موضوع اطلاعات جمع آوری کنند. در روز غسل و کفن و دفن شهید پلارک عکسی از او  مانده بود. آن زمانی که من چهره او را باز کرده بودم تا به مادر و پدر  شهید نشان بدهم، تصویر مرا گرفته بودند و بر اساس آن عکس آمدند سراغ من و در مورد چگونگی شستن شهید پلارک از من سئوال کردند. من تمام آنچه دیده بودم و حس کرده بودم را برای آنها گفتم، یادم هست حتی قبر شهید پلارک را با مواد شوینده شستند تا شاید اگر عطر و بویی غیر طبیعی باشد، برود. ولی باز هم معطر و خوشبو بود. بعد از این ماجرا سالها گذشت و گذشت، جنگ تمام شد. صدام به سزای عمل خود رسید و راه کربلا باز شد و ایرانی های تشنه زیارت حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل العباس(ع) برای دیدار یار  روزشماری می کردند. من هم از این طرف شهر، در کنار مرقد مطهر شهدا دلم برای زیارت سرور و سالار شهیدان می تپید و ترس داشتم که آرزویش بر دلم بماند. شبی شهید سید احمد پلارک را در خواب دیدم،  با همان لباس هایی که آوردندش برای غسل کردن، خیلی شگفت زده شده بودم و مسرور و شادمان لبخند می زدم و احوالش را می پرسیدم. او رویش را به من کرد و گفت: خواسته ای داری؟ چیزی می خوای؟ من کمی فکر کردم و سریع گفتم بله؛ راستش را بخوای می خوام به پابوس آقام ابوالفضل العباس(ع) بروم، میشه؟! یک دفعه از خواب پریدم. فاتحه ای برایش خواندم و با شادی آن روز به اداره آمدم. چند روزی گذشت که دعای شهید سید احمد پلارک مستجاب شد و به زیارت کربلا مشرف شدم. آری این است هدیه شهدا به کسانی که دوستشان دارند. خدا انشاءالله همه ما را از دوستداران و رهروان شهدا و امام شهدا قرار بدهد. ]]> با شهدا Sat, 06 May 2017 01:47:00 GMT https://www.estalpress.ir/news/427743/سنگ-لحد-پای-دیش-ماهواره-ماجرای-بوی-عطر-مزار-شهید-پلارک ماجرای عجیب شناسایی دو شهید گمنام مسجد فائق تهران/ آزمایش DNA همه چیز را اثبات کرد https://www.estalpress.ir/news/427837/ماجرای-عجیب-شناسایی-دو-شهید-گمنام-مسجد-فائق-تهران-آزمایش-dna-همه-چیز-اثبات به گزارش پاپایا، شهید عبدالحسین عرب نژاد متولد 1348 بود. او در 19 سالگی و در 23 خرداد سال 67 یعنی سال پایانی جنگ، در عملیات بیت المقدس 7 به شهادت رسید. اما هیچ گاه خبری از پیکر او نشد و اسمش جزو شهدای مفقود الجسد باقی مانده بود تا اینکه دو هفته پیش نتایج آزمایش DNA که خانواده شهید انجام داده بودند رسما اعلام شد و طبق آن مشخص شد یکی از 5 شهید گمنام مدفون شده در مسجد فائق تهران، همان شهید عبدالحسین عرب نژاد است. این درحالیست که چند سال قبل طبق خوابی که دیده شده بود مشخص شد، پسر عموی شهیدعبدالحسین عرب نژاد به نام شهید حسین عرب نژاد هم یکی از شهدای گمنامیست که در مسجد فائق به خاک سپرده شده است. شهیدان عرب نژاد هر دو اهل استان کرمان، شهرستان زند و شهر خانوک هستند که اکنون پیکرشان در تهران به خاک سپرده شده است. مصطفی عرب نژاد برادر شهید عبدالحسین عرب نژاد در گفتگو با خبرگزاری تسنیم، از جزئیات این ماجرای شگفت انگیز می‌گوید. او ابتدا از جریان کشف هویت پسر عمویش می‌گوید و توضیح می‌دهد: "پسرعمویم متولد 1342 بود و دقیقا در روز آزادسازی خرمشهر یعنی سوم خرداد 61 در عملیات بیت المقدس به شهادت رسیده است. چند سال پیش یکی از مومنان در منطقه کاظم آباد کرمان به نام یزدی زاده رویایی را در خواب دید. مراسم تشییع و خاکسپاری شهدا را در تهران دیده بود که در آن شرکت داشته است و جلو می‌رود و می‌خواهد در خاکسپاری شهدا شخصا شرکت کند. وقتی وارد قبرمی‌شود می‌بیند که قبر مثل یک اتاق، فراخ و بزرگ است. آنجا با شهیدی که در آن قبر است شروع به صحبت کردن می‌کند. به شهید می‌گوید همسر من مشکلی دارد از شما می‌خواهم کمک کنید حل شود. شهید هم به او می‌گوید من کمک می‌کنم به شرط آنکه بروی پیش خانواده‌ام و خبری بدهی. من حسین فرزند اکبر هستم که خانواده‌ام در خانوک زندگی می‌کنند برو پیش خانواده‌ام بگو من جزو شهدایی هستم که در 21 رمضان در تهران به خاک سپرده شدند. بگو من شهید وسطی هستم." او ادامه می‌دهد: "آقای یزدی بعد از دیدن این خواب از کاظم آباد برای پیدا کردن خانواده شهید به خانوک می‌رود و چون هیچ شناختی از خانواده عمویم نداشته مدتی جست و جو و پرس و جو از گلزار شهدا و جاهای دیگر می‌کند تا بتواند خانواده عمویم را پیدا کند. وقتی این خواب را برای آن‌ها نقل کردند. عمویم ابتدا قبول نمی‌کرد. او برای آنکه شهید را شناسایی کند عکس برادر من را نشان آقای یزدی زاده می‌دهد و چند شهید دیگر که عکسش در خانه‌شان موجود بود و می‌گوید خوب نگاه کن؛ فردی که در خواب دیدی کدام یکی بود؟ اما آقای یزدی زاده می‌گوید این‌ها نبوده‌اند. بعد عکس پسر عمویم را بعد از همه این‌ها نشان می‌دهد و او را میان آن عکس‌ها شناسایی می‌کند. وقتی عمویم این موضوع را می‌فهمد و برایش حقانیت خواب ثابت می‌شود به دنبال این می‌رود که محل تدفین شهدا را پیادکند. "سردار حسین اسدی که همراه با سردار شوشتری چند سال پیش در زاهدان شهید شد، از بستگان ما بود. که در آن مقطع زمانی هنوز در قید حیات بود. عمویم موضوع را با ایشان در میان می‌گذارد و ایشان هم برای پیگیری این موضوع با شناختی که با بچه‌های تفحص و مسئولین کار داشتند موضوع را به آن‌ها می‌گوید و مشخص می‌شود در 21 رمضان فقط 5 شهید گمنام در تهران تدفین شده‌اند که آن‌ها هم در مسجد فائق به خاک سپرده شده‌اند. عمویم به همراه سردار شهید اسدی طبق پیگیری‌هایی که داشت و صحبت‌هایی که با مسئولین انجام دادند، فهمیدند که شهید وسطی مسجد فائق دقیقا در همان منطقه‌ای تفحص شده که شهید حسین عرب نژاد شهید شده است یعنی منطقه کوشک شلمچه و صادقه بودن این رویا بر همه مشخص شد." برادر شهید عرب نژاد در ادامه از نحوه تشخیص هویت برادر شهیدش می‌گوید: "چند نفر از دوستان برادرم شهادتش در عملیات بیت المقدس 7 و در منطقه شلمچه را تایید کرده بودند. حتی دو نفر از همراهان برادرم که در آن منطقه بودند پیکرشان بعد از 4 سال پیدا شد، اما پیکر برادرم هیچ گاه بازنگشت. چند وقت پیش یکی از دوستان که در دانشگاه بقیه الله کار می‌کند به من گفت که برخی از شهدای گمنام با آزمایش DNA که از خانواده‌هایشان گرفته شده است توسط دستگاهی که جدیدا در اختیار مسئولین قرار گرفته، شناسایی می‌شوند. ما هم بعد از شنیدن این موضوع برای دادن آزمایش DNA اقدام کرده و درخواست دادیم. چون پدرم در قید حیات نبود من و مادرم این آزمایش را دادیم. کمیته تفحص مفقودین از هر شهید گمنام یک کارت سبز تهیه می‌کند که حاوی اطلاعات موجود از شهید در آن است. اینکه شهید در چه منطقه، با چه خصوصیات و با چه کسانی تفحص شده است. یک تکه از استخوان شهید را هم نگه می‌دارند تا برای آزمایش ژنتیک از آن استفاده شود. ما قبل از عید آزمایش دادیم و 15 روز پیش رسما اعلام شد که میان 5 شهیدی که در مسجد فائق به خاک سپرده شده‌اند دومین شهید از سمت چپ یعنی دقیقا سمت راست پسر عمویم، شهید عبدالحسین عرب نژاد، برادر من دفن است. منطقه تفحص آن شهید و محل شهادت برادرم هم یکی بود. برادرم در منطقه عملیاتی شلمچه پشت کانال ماهی شهید شد." مصطفی عرب نژاد از اعجازی که در موضوع تدفین این دو شهید والامقام اتفاق افتاده است سخن می‌گوید و اینکه از جانب شهدا چنین کرامت‌‌هایی زیاد دیده شده است. او می‌گوید: "اینکه دقیقا دو پسر عمو که یکی در سال 61 و دیگری در سال 67 شهید شده است در یک جریان تفحص به عنوان شهید گمنام پیدا می‌شوند و دقیقا در یک مکان و کنار هم به خاک سپرده می‌شوند موضوع عجیبی است که فقط خدا از سر آن آگاه است. و اینکه خدا خواسته که بعد از تدفین، هر دو هویت هر دو شهید بر خانوداده‌هایشان مشخص شود و همه در جریان این کرامت زیبا قرار بگیرند. شگفتی این ماجرا هنوز هم برای ما حل نشده است." او ادامه می‌دهد: "برادر من در تاریخ چهارم خرداد سال 81 تفحص شده و به معراج شهدا تحویل داده شده است. و پیکر همه 5 شهید واقع در مسجد فائق در سال 85 تشییع و به خاک سپرده شده‌اند. " برادر شهید عرب نژاد از خوشحالی نسبت به پیدا شدن محل دفن برادرش می‌گوید و می‌افزاید: "پنجشنبه گذشته به همین مناسبت مراسمی در مسجد فائق تهران واقع در خیابان ایران گرفتیم و مادرم به همراه تمام اعضای خانواده و همرزمان برادرم از کرمان به تهران آمدند و در این مراسم شرکت کردند." انتهای پیام/ ]]> با شهدا Mon, 01 May 2017 07:59:09 GMT https://www.estalpress.ir/news/427837/ماجرای-عجیب-شناسایی-دو-شهید-گمنام-مسجد-فائق-تهران-آزمایش-dna-همه-چیز-اثبات